همه جا با او

روزی استادی برای امتحان سه شاگردش به انها گفت هر کدام مرغی را ببرید و جایی که هیچ کس نباشد بکشید و گوشت ان را فردا برای من بیاورید

فردای ان روز هر سه شاگرد نزد استاد رفتمد دو نفر از انها مرغ ها را کشته بودند اما یکی از انها مرغ را زنده اورده بود استاد از نفر اول پرسید مرغت را کجا کشتی او گفت در بیابانی کشتم که هیچکس نبود استاد از شاگرد دوم پرسید او گفت جایی دور از چشم همه ان را در گوشه ای کشتم.

استاد از شاگردی که مرغ را زنده اورده بود پرسید تو چرا مرغت را نکشتی؟ او گفت هرجا رفتم خدا بود من جایی پیدا نکردم که تنها باشم

/ 5 نظر / 36 بازدید
نایینی

www.naeinnews.ir www.naeinian.ir اولین مجله الکترونیک نایین پربیننده ترین سایت نایین جامع ترین سایت نائینیان

یک دوست

سلام داستان جالبی بود واقعا کجاست که خدا نباشه؟ من آپم[گل]

mana

به منم یه سر بزن mananorthern.blogfa.com

mana

به منم یه سر بزن mananorthern.blogfa.com